غزل شاد.
زن
غم زهره ندارد که به من رو بنماید
بیچاره نداند که چه چاره بنماید.
تا فتح کند دفتر وشیرازه ی ما را
از پنجره بیرون شده از بام بر آید.
در هیمه ی ما آتش سوداش نگیرد
دود و دم غم همنفس خویش رباید.
دانی چه شود غم به سرا پرده ی قلبم؟
خود شعله شود در دل من شاد درآید.
گو باز بیایند هزاران غم عالم
خورشید تو در من به کبودی نگراید...
1399/12/ 18