غروب؟

زن

بی ترحم می کوبد روی ریل، می آید: قطاری که گفته اند مرا با خود خواهد برد. با سرعت نور! آخرین فرصت آه! رو می گردانم ، ازقطار و زمان. تو را می بینم از پشت میله های فولادین از پشت پرده های خونین. از پشت پرده های اشک ام. آیا خواهی دید: با لبخند به تو خیره شدم. شعله ورم در قاب پنجره ات. خواهی دید: قطارجدایی، با سرعت نور دور شده! قطار ابله! تصور می کرد می تواند طلوع عشق را با خود ببرد! من پنهان شده ام : پشت پرده ی پنجره ات: باقی مانده ام، با طلوع هر روز: در زمینی که زمین قدم های تو ست...
شعر تصادفی