راز بقاء
زن
زنبیل گران را بغل می گیرد
مثل نوزاد.
می دود در میان سیلاب از میان آوار سقف.
کودک دنبالش
گریه کنان
وحشت زده
گیج.
سیلاب بالاتر آمده ست
تندتر می کوبد
پرزورتر می روبد
مرگ آورتر هر لحظه.
زن
زنبیل گران را می اندازد در سیلاب
خم شده در سیل گل
می قاپد کودک را از میان چنگال موج.
می نشاند کودک را بر دوش اش،
زن:
گام به گام می پیچد با تند آب:
سمت یک ساحل پنهان شده ی نا پیدا...