فراتر
زن
در یک آن
اشک های تلخ ام شیرین شدند.
لب های فشرده شده ام
باز شدند
به لبخند.
پرده های تیره
از چشمم افتادند.
در نیمه ی صبح امروز
فواره ی رنگین کمان های بعد از باران
می رقصند
پشت شیشه ی تاول زده از طوفانم.
نا گهان در یک آن:
وقتی که نگاه انداختی
به پنجره ی سلولم....