باران

چشمک

باران می بارد پُشتِ پنجره ام . پُشتِ پنجره ات آیا تو هم باران را می بینی ؟ بی تردید آن همین باران است با کلماتِ تُندِ سحرآمیز بر دهان ناودان ؛ با هجای کوتاه و کوتاه پُشتِ سر هم ، رمز آلود اما موجود : آهنگی بر خطوط حامل . بر خطوط نامرئی که تما م مرا حمل کرده اند از خانۀ من تا خانۀ تو ، با ضربِ سحرآمیز بر سُرسُرۀ سحر آمیز . این همان باران است باران همۀ ابرهای تاریکم آینده وحشی ، بوسه زنان ، بر دهان ناودان خاموشت ...
شعر تصادفی