کتابها چشمک ۲۷۹ از ۳۰۲ گنج چشمک زبان شیرینت می گردد در دهان صدفم . لب هایم را می بندم ، و مروارید بوسۀ تو غلت زنان بازیگوش ، نور می پاشد بر ظلمت من ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیدلیل کافی فهرست شعر بعدی ←محاسبه