خواهش
گندمزار
آه های تشنه
بیرون می آیند
از دهان ها و لب های خشک .
پلک های لرزان
بر هم می افتند
پرده می اندازند
بر جهان مرزها و پرچم ها .
خواهش آب
می سوزاند تن ها را
یکسان می سوزاند
تن ها را
در پشت تمام مرزها ...
ـ آتش بس ! ...