زمان من
گندمزار
زمان می گذرد ،
از دالان ظلمت محض .
شانه اش می گیرد به خشت دالان
می خراشد .
پایش می لغزد در گودال
می خراشد .
پیشانی صاف بلندش
از ضربه ی جسم سختی
می خراشد ،
خون می آید .
زمان می گذرد .
ـ بوی نفس یاس اش را می شنوم ! ـ
چشم می گردانم :
به حیاط ام رسیدی ، زمان ؟
کبودی های بازویت پیدایند .
خون های خشک شده ماسیده اند ،
روی صورت تو .
به من خیره شدی ، می خندی !
بیرون می دوم از حجره ی خواب ، پا برهنه ، ژولیده ،
اشک هایم
باران
باران
بر صورت تو ...