ساعت شنی

کلاغ پَر

ریگ درشتی در گلوی ساعت شنی ست . می ترسم از کوه یخ کابوس هایت . جرم زمان را در دامن الک وارونه می ریزم ریگ درشت سخت پشت مرز صافی بر جا می ماند . خوابی ! پتوی گرم را بر شانه هایت می کشم . شن راه می افتد زمان جاری ست ... در آبشار پر گرد و غبار را می شویم از تنم . نیلوفری به سینه می زنم . قد راست می کنم پیش نگاه باز تو باز در تو شناور می شوم واضح . با مو ج های گرم می آییم . با گوش ماهی های رنگی روی ساحل خانه می سازیم . خانه پر از آواز صاف ساعت شنی ست و ما پر از ما ...
شعر تصادفی