آغاز
مانی
می گیرم صورتت را میان دوکف دست های داغم
اشک می ریزم روبه رویت
اشک هایم غبارراه را از چشمم می شویند
ترا می بینم:
که مرا میبوسی
می نشانی بر لب هایم لبخندت را
- نشای گل سرخ در زمین تشنه.
اشک می ریزم روبه رویت
اشک هایم غبار راه را از چشمم می شویند
خود را می بینم در آینه ی چشمانت:
من زلالم راستی؟
این زلال خندان، آخر راه ...