پیوسته
مانی
به کجا باید می رفتم ؟
در میان جوب های گل آلوده ی شهر باید می خوابیدم ؟
یا میان سطل های زباله باید پنهان می ماندم ؟
وقتی که ابر سیاه ماه را می دزدید
وقتی که طوفان با مشت بر سرم می کوبید
وقتی که تمام راه های جهان در گرداب بی پایان ، پایان می یافت
به کجا باید می رفتم ؟ جز به آغوش تو، در دهلیز پاک قلبم ؟
باز مشت طوفان !
باز آغوشت را باز کن بر رویم
به کجا باید بروم ؟
جز میان بازوهایت ؟...