دریا زدگی
مانی
حبس شده در مرداب
قطره ی کوچک آب.
با بلور دستش می گیرد
ریسمان نور را.
تندتر از دیروزش – که فقط قطره ی محبوسی بود-
می گردد
بالا می آید
می نشیند بر ابر.
از بیابان و کوه می گذرد:
می بارد
می بارد
با تمام قلبش در قلب دریایش:
قطره ی من...