و جدان آسوده

مانی

گرگ گرفت بره ی گمشده را گردن باریکش را از هم درید،تکه تکه کردش، بلعیدش. حالا گرگ خوابیده با دهانی که خون بره، دراطرافش خشکیده سر نهاده بر سنگ بر نرم ترین بالش هستی انگار: وجدان آسوده! این بار اگر در زندگی آینده، انسان نشدم تمنا دارم: گرگ ام نکن!....
شعر تصادفی