جهان
مانی
هرگز هرگز بیرون نخواهم رفت
از اتاق ام .
از اتاقی که در آن
با تو سخن می گویم
با تو می رقصم
می نشینم روی زانویت
آبی ها و قرمز های هیزم روشن با هم می خندند
با هم جفت شده می رقصند .
می شنوم زمزمه های داغ لب هایت را روی گوشم .
می شنوم آهنگ تپیدن های قلبت را روی قلبم .
تا هر کجای جهان که کار کند چشمانم
بازهم هرگز هرگز
بیرون نخواهم رفت
از اتاق جمجمه ام ...