با آوایت

روزنه

دنیای مرا می ساختی در تمام لحظه های بامن بودن . می دانستی یا نمی دانستی پایه های جهان دیگر را در زمینم برپا می کردی با زمزمه های آوایت زیر لب . زندان، نه . قصری می ساختی در میان ویرانی ها بی ویرانی . پابرجا - چنان که می بینی - در گرد باد در طوفان . عشق من ، با زمزمه های نفس ات در جهان این قصر - در سیلی امواج تلخ بر صورت این سیاره – دنیای مرا ساخته ای در تمام لحظه های بامن بودن : با هم بودن ...
شعر تصادفی