آسیاب آبی

شبانه

سنگ و آب : آس و آب آسیاب . چند بار چرخیده سنگ سخت با آب نرم ، چند بار دیگر خواهد چرخید این سنگ با این آب ؟ چند دانه سخت دیگر نرم خواهد شد از این گردش ؟ چند نان دیگر پخته خواهد شد ، چند بار دیگر تنور روشن خواهد شد ؟ آیا این سنگ آن قدر خوشبخت خواهد بود ، که دوباره بگردد با این آب ؟ در شهر غول جرثقیل قطعه های دیوار بزرگی را روی هم می چیند . جایی زیر زمین زندان می سازند . در شهر غول جاسوس دنبال شکار جاسوس است . کالا روی سر کالا می کوبد . در شهر غول صلیب شکسته می شکند جمجمه را ، و مجال فکر کردن به خدا را از انسان می گیرد . تو چیزی نبودی جز آب من چیزی نبودم جز سنگ در حاشیه شهر غول حبس شده مجروح صلیب و دور، دور از قصه گنگ آن شهر . آیا آن قدر خوشبخت خواهم بود که میان تمام گردیدن ها دوباره بگردم در آب تو ؟ و دوباره به صدای نرم ذرّه های سپیدی که فرو می ریزند در جوال خالی گوش کنم ؟ و دو باره اینجا ، پشت پیشانی من ، غنچه یک گل سرخ باز شود ؟ هر بار همیشه است . و همیشه نهفته است در هر بار . ابدیت : در لحظه . و من آیا آن قدر خوشبخت خواهم بود که دوباره همیشه ، همیشه ، گل سرخ تو را حمل کنم در جمجمه ام و بگردم بچرخم و برقصم با ساز رود تو سازی که از سنگ سخت آسیاب آبی می سازد با عطر نان عطر صبح و سفره در متن ما ، در حاشیه دور ، دور از قصه تلخ این شهر . هیزم بیاور و تنور سرد را روشن کن همیشه همیشه زیرا من چیزی نخواهم بود تا ابد جز این سنگ و تو چیزی نخواهی بود تا ابد جز این آب ...
شعر تصادفی