کابوس!

زن

قطار با سرعت می دود در مسیر معین. همه چیز بی شکل معین می دود پشت سرمان. مقصد ریل های مسیر: دره ی تاریک است. گاز سمی از منفذها وارد واگن شده است. "بس کن! نگه دار!" یکصدا می کوبیم بر در قفل. اما قطار، گوش ندارد. قطار، قلب ندارد. قطار: ماشینی ست تنطیم شده که دارد ما را از روی ریل های تفته می برد به دره. باید بجنبم! باید بجنبم! این تنها راه است برای: محو این بختک...
شعر تصادفی