سه !

زن

به حقیقت قسم! تارهای ابریشمین را دارم می بینم. بند بازی های قطرات نور را می بینم. در حیات تاریک. می شنوم. به وضوح می شنوم میزان به میزان ، شاداب، نوای رقص را: در حیات تاریک. این چنگ نامریی در آغوش نامریی کیست؟ مسخ شدم؟ مسخ شده از خود بی خود؟ خوابگردم با چشمان باز باز می گذرم از میان نرده های دالان در حیات تاریک دست می گردانم در هوای اطراف ام پا می سایم، نک پا، برزمین غریبه با پایم. ذره به ذره به سمت صدایت می آیم. ذره به ذره به سمت ابریشم آغوش تو می آیم. در حیات تاریک سرانجام، این جا: "من": عاشق: افسار زمان را، در دست گرفته ام! هر لحظه به تو، ای جهان دیگر: نزدیک تر...
شعر تصادفی