آخرین پرده

زن

دور تا دور حیاط تاریکی می کوبد بر طبلش نا موزون. کلمات از میان لب ها بیرون می آیند، بی رمق می افتند، پشت پنجره ها. آیا صدای تو را باز خواهم شنید؟ می بندم چشمانم را، دستت را می گیرم می فشارم بر سینه ی خود، می خواند با پژواک بی پایان، نبض آبی تو در قلبم. لب می بندم بر لب هایت...
شعر تصادفی