کتابها آفتاب مهتاب ۱۲ از ۲۲۲ بی شکل آفتاب مهتاب ته مانده های روز را با آخرین لیوان چایم سر می کشم هر عصر . وقتی گلوی خواب را در آستان صبح می بُرند ، باقی رویاهای شب را تُف می کنم حل می شوم بی رنگ ، بی شکل در آبگیر ذهن گله ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیبن بست فهرست شعر بعدی ←عبور