کتابها آفتاب مهتاب ۱۲۴ از ۲۲۲ تفویض آفتاب مهتاب جریان آب را در خود پذیرفت و دانه های تشنه را در سینه جای داد : نوشاندشان ، نوشاند . رقصید آفتاب در کاکل ذرّت بوی تن مرطوب خاک رفت تا دور دست دشت همراه بادها ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیاز دور فهرست شعر بعدی ←لبخند