یکریز
آفتاب مهتاب
باران
یکریز
می بارید .
نور چراغ ها
از پرده های سربی بارش نمی گذشت .
پس کوچه های شهر
خاموش و سرد بود .
بر سنگ فرش های خیابان گِلاب بود .
و پشت هم حباب
از باد می ترکید
و با صدای گنگ
در آب می ریخت
در آب گم می شد .
تصویر هیچ چیز
بر روی هیچ چیز
ثابت نمی ماند
و پُل نمی کشید
پروازهای هیچ کبوتر
پروازهای هیچ پرنده
از هیچ بام خانه ای
تا بام هیچ خانه ی دیگر .
خاکستر سردی
پیوسته می پوشاند
اشیای روشن را .
در صفحه ای از یک کتاب باز
خورشید می تابید
زرد و درخشان
بر بال های یک پرنده
در آسمان آبی پرواز .
باران
یکریز
می بارید ...