گذار

آفتاب مهتاب

سنگین تکان می خورد و پلک ها را باز می کرد تا نیمه با سختی سر، کوه سربی بود که شاخه ی باریک گردن بی پشتی بالش از وزنش عاجز بود . می سوخت حلقش انگار دستی سوزنی را در بافتهای او فرو می برد و می خراشیدش بی نظم اما سخت پیگیر . سنگین تکان می خورد می خواست تف کند آن تلخ خام را که نوشیده بود شب پر دُرد و ناصاف می خواست تف کند ...
شعر تصادفی