گذار
آفتاب مهتاب
سنگین تکان می خورد
و پلک ها را باز می کرد
تا نیمه
با سختی
سر، کوه سربی بود
که شاخه ی باریک گردن
بی پشتی بالش
از وزنش عاجز بود .
می سوخت حلقش
انگار دستی سوزنی را
در بافتهای او فرو می برد
و می خراشیدش
بی نظم اما سخت
پیگیر .
سنگین تکان می خورد
می خواست تف کند
آن تلخ خام را که نوشیده بود شب
پر دُرد و ناصاف
می خواست تف کند ...