اتکا

آفتاب مهتاب

جریان خاموشی تایید از سوراخ بازوی شفافی تا سقف بالا رفت و روی دیوار انگشت ها را باز کرد از هم - گسترد مشتش را - و سقف تکیه زد بر ساعد نور ...
شعر تصادفی