کتابها آفتاب مهتاب ۱۶۸ از ۲۲۲ آب آفتاب مهتاب نک زد کلاغ چاق بر پوست دانه بلعید مغزش را شکستش در گوشه ی حیاط با باد می چرخد مشتی غلاف خشک مشتی غلاف خرد مرد آب می ریزد پای نهال گردویش در خاک باغچه متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیاتکا فهرست شعر بعدی ←نیاز