کمین

آفتاب مهتاب

فانوس روشن باراند نیزه را بر قلب تاریکی پس رفت تاریکی کمین کرد در پیچ پلکان . می سوزد اینجا یک چراغ گرم و دود می کند و آب می دهد فولاد نیزه را در بوته ی قلبش ...
شعر تصادفی