کتابها آفتاب مهتاب ۲ از ۲۲۲ شروع ! آفتاب مهتاب وقتی شروع شد ، او پوستی کشید بر کاسه ی سرم و یک تفنگ داد به دستم ، آن روزها که موی سر من سیاه بود و صورتم سفید ؛ آن روزها که قلب من این شکل را نداشت ؛ این شکل تاول پر خون و چرک را ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیتردید فهرست شعر بعدی ←بازگشت