تردید

آفتاب مهتاب

گفتی که ساده ای گفتی که ساده ای موج صدای تو همرنگ نور شد تابید بر سیاهی چشمم دنیا سپید شد دنیا سپید شد پیچید بر تنم . من آمدم به سوی تو سر تا به پا عروس با تاجی از شکوفه ی بادام های باغ . آمیخت پیکرم با دانه های خاک آمیخت چشم من با ذره های ساده ی مهتاب با ذره های ساده ی آبی ، بنفش ، سرخ ، اما صدا ، صدای تو گم بود . بادام تلخ شد . آه ای همه بسیط مرکب ، پیراهن سپید تنم ... وای ...
شعر تصادفی