خلیدن
آفتاب مهتاب
یک جفت دستکش
با کلک های گرم خز
در پشتِ تلق صاف و شفاف
در جعبه ، محصور است .
سرما
سرنیزه هایش را
در زیر ناخن می خلاند
انگشت ها آماس ها را
در جیب ها
از چشم می دزدند
و چنگ های منفعل
در پرده می مانند .
صندوق بسته است
سر نیزه می خلد
تا مغز استخوان
مشتِ گره خورده
بر قفل می کوبد ...