بدیهه

آفتاب مهتاب

سر ضرب را گرفت آهسته نرم نرم شروع کرد با پرده پیش رفت پنجه و گوش را با زخمه های گرم در آمیخت و در سکوت چنگ با گام های گمشده پیوست . پیوسته می رود همراه تارها تا اوج یک بداهه ی بی حد ...
شعر تصادفی