کتابها آفتاب مهتاب ۹۸ از ۲۲۲ مثبت آفتاب مهتاب چراغ دود می کرد . دهان رسوب تلخ هوا را مدام تف می کرد . میان تاریکی کنار شالیزار کشیده پلک به هم مرد پیر شالی کار به خط روشن روی زمین نگاه دوخته بود چراغ در مشتش ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیچراغ فهرست شعر بعدی ←منشور