آبی

چشمک

آب می لغزد روی صورتِ من در همان لحظه که روی صورت تو هردو زیر یک باران ایم زیر یک آب . یک آب ما را می پوشاند با لعابِ درخشان می پیچد دور تن تو در همان لحظه که دور تن من در یک لحظه - هم زمان – حس آب ، در تن ما می پیچد ؛ مثل یک تن که اعضایش را رشته های عصب های درخشان به هم وصل کرده اند از سینه به سینه عصب ها ، حس مشترک آبی را می گردانند و اتاق جمجمه را با فانوس قطره های درخشان آب آذین می بندند . آب روی بدن های ما می ریزد و هوای بین ما سرسره است . دستم می لغزد روی سرسره آبی لیز تا بازویت بازوهای تنهای ما به هم می پیوندند . ما شیوا هستیم . یک آب می ریزد روی تن ما . صورت تازه ما ، در حس آب غوطه ور است . پُشت شیشۀ مات بخار پُشتِ در قفل : ما یک تن هستیم یک تن عاشق و سرانجام برهنه در آغوش هم زیر یک دوش ...
شعر تصادفی