درۀ خُرّم

چشمک

خورشید که می خوابد ماه بیرون می آید ، سبد اکلیل نقره اش را می پاشد ، روی تاج درّه درّۀ خُرّم و سبز . رود جاری از بیابان می گذرد می جهد از شیبِ سنگ می افتد ، در میان دره ؛ آرام می گیرد - دیگر بی فریاد – آغشته به مِهر نقره ای و زرّین روز و شب جاری در درون درۀ خُرّم ...
شعر تصادفی