مضحکِ ویرانگر

چشمک

یک روز آن روز آن بُت را با آن محراب خونین اش ندیدم در میدان ؛ و دیدم آسمان روشن شد برگ های تازه روئیدند غنچه ها غنچه های گل ها باز شدند خندان روی فرش . چقدر چقدر آرزو می کردم که نبینم دیگر نبینم دیگر مضحکه تکرار بُت را ؛ جویبار خون را ویرانی باغ گل را ...
شعر تصادفی