عصر <<جهان سوم>>

چشمک

کُپه کُپه زباله ، به حال خود مانده کنار خیابان ؛ با ردیفِ خانه های پَخ بی نمای رنگی همه هم رنگ خاک . گربه های لاغر – پا به پای دست های شبه انسانی – از کوت زباله به کوتِ زباله ، می گردند . آیه های فلزی - مانند تکه های ترکش – از مناره در حال پرتاب اند روی محل ؛ اما بی تأثیر بر دستۀ انبوهِ مگس ها که با هم مثل یک توپِ سیاه بزرگ روی زمین می افتند ، بالا می آیند و دوباره به زمین کوت های زباله بر می گردند ، و دوباره بر می گردند روی صورت های انسانی . هوا – حبس شده ، غبار آلود – تن سنگین اش را انداخته روی «شهر» شهر خشکی که فقط بشکه های نفت لاشه و تعصب از آن صادر شد . این جا قلم و قطار برقی متوقف شدند . قرون وسطی راه افتاد ...
شعر تصادفی