می بینم !

گندمزار

نرم تن بی صدا و خاموش سینه خیز آمده است ، تا زیر بنای عظیم زندان . بی صدا و خاموش باز کرده ، نرم تن ، دریچه های چشمم را بر افق حادثه های دیگر در پشت میله های سلول . بی صدا و خاموش می خندم رو در روی عفریت تاریکی ؛ که فرو ریخته کاخ سیاهش ، تنها ، با ورود ناخوانده ی کرم شب تابی ...
شعر تصادفی