جادو
گندمزار
برق ابریشمی چشمانت
ـ در لحظه ی تند دیدار ـ
در من می خواند
گویاتر از هر کلامی ، هنوز .
گویاتر از هر واژه
لب هایت می گردند روی گوشم
وردی را می خوانند
در سکوت عمیق .
صدها پروانه رنگ به رنگ
در حیاطم می رقصند .
در حیاطم که لبریز شده
از رویش گل های زرد خودرو .
بی انکار ، تارها ی ابریشمی دیدارت را
بستی بر پودم .
بی انکار ، با نگاهت
مرا
جادو کردی .
تنها جادویی که بدل شد به تنها حقیقت ؛
زیرا با نفی آن
تار و پود همه ی هستی من
ـ با همه ی پروانه ها و گل ها ـ
در یک آن
از هم می گسلند ...