حضور

گندمزار

ـ تخته پاره ی شکسته ای کنده شده از کشتی خود ، در طوفان . بازیچه ی باد و باران و خشم ، تنها ، بی فردا . ـ این طور با خود می گوید ، تخته ی دور شده از کشتی . دست ها چنگ زنان به طوفان ، سمت او می آیند او را می خواهند او را می خوانند . کشتی گم گشته در هستی او بوده است ...
شعر تصادفی