احساس آدمیان

گندمزار

تو را بر می دارند می گذارند در ظرف پاکیزه آب می ریزند گوارا ، شیرین ، بر سر و بر دوشت . لحظه ها را می پایند تا رویش تاج سبزت آنگاه تو را دست به دست ، خانه به خانه ، می چینند در سفره ی نوروز خود : انگار نیاز جاودان به حضور عشق و نان در هر سفره در هر قلب در هر روز . می بینی ! آدمیان از یاد نبردند تو را ، گندم من ! ...
شعر تصادفی