همراه عزیز

گندمزار

پلک هایم را می بندم می شکفی با نگاه شیرینت در عمق چشمانم . باز کرده پلکم را می بینم می نشینی پیش چشمانم . با تو بیرون و درون همخوانند . بیرون و درون ! در من می گردند بازی کنان کهکشا ن های بزرگ رنگی . در من می رویند رقص کنان برگ های باغ بزرگ زینون . در من می خوانند برق زنان چشمه های زلال کوه های بزرگ برفی . دیواری نیست سدی نیست بیرونی نیست در میان جهان های ما : عشق بزرگ ! در من ! همراه ! ...
شعر تصادفی