آب
گندمزار
آیا کلمات اند ، روان سوی تو ،
یا اشک اند ؟
هر کلمه این گونه
ـ برگی یا پر کاهی
روی موج این اشک ـ
جاری سوی تو .
قطره قطره
موج موج
دنبال هم می آیند
در صفحه ی خالی به هم می پیوندند .
این رودی ست که به هم می ریزد
مرز های خرد قطره ها و کلمات کوچک را .
این رودی ست که در می گذرد
از حدود صفحه
از حدود اتاق
از حدود قفل ها و خاک ها .
این رودی ست که آیینه ی تنهای مرا
قطره قطره
روی دست می گیرد :
رو به روی آفتاب و مهتاب .
روبه روی
پرواز سفید ابرها .
رو به روی دهان نرم آهوی تو .
در دست می گیرد
و سراسر آینه
وسراسر دهان تشنه
سراسر آفتاب و مهتاب
موج زنان می تازد
می خواند
فرو می ریزد قفل های حبس را
می آید ...
قفل های سنگین
ـ یادگار زمان های دور ـ
ته نشین می مانند
در کف رود
و صدای قلب من
ـ قلب تو انگار در سینه ی من ـ
موج موج و سیال
از دهان آبی رود
بر می خیزد
درفضای بی پایان می گردد
می خواند :
نامت را عشق من ، نامت را ،
با هر کلمه
با هر موج :
آینده سوی تو ،
از عمق ظلمت من ...