شکست شاد
گندمزار
نافذ ماندی
تا مغز استخوانم
شور انگیز ، تن نداده به سکوت ،
آب نافذ
در
دانه :
غلغل شیرین نامتناهی در تن
زیر زندان پوست ؛
با عبور از همه ی ممکن ها
ـ ناممکن ها ـ
در چشمم .
با غلبه بر مرز من :
حیران
سرخوش در باغ جهان
مغلوب عشق ...