وفادار
گندمزار
خورشید من
باز کرده بازوهای نرم اش را
خانه ام را در آغوش کشیده
برداشته لکه های تاریکی را از شیشه
از پلک پنجره ام ؛
گذشته از پرده ،
بهشت زیبایش را با چهچهه ی بلبل هایش
در اتا قم
ساخته ،
ـ در میان رخت های عزاهای من ـ
مرا می خواند
مثل هر روز ، امروز هم ،
مرا می خواند :
به عبور از ظلمت ،
به حضور محسوس در جهان مهربان ...