کتابها گندمزار ۷۱ از ۲۶۴ شب طلوع گندمزار تاب نیاورد بلکه اصلا احساس نکرد وزن ظلمت را ، با زمزمه ی شهد آوند زیر گوشش در بطنش : گل سرخ ، چسبیده به ساقه : شکفته زیبا دم دروازه ی روز ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیوفادار فهرست شعر بعدی ←صفحه ی دیگر