صورت عشق
گندمزار
بی نقاب ،
صورت تو ،
پیکر تو ،
هستی تو ،
در نظرم می گردند .
تو
در نظرم می گردی .
با گشتت ، هر لحظه ،
در ظرف جمجمه ام
صبحدم می گردد
سحر بر می خیزد می رقصد
آبشار طلوع می خواند .
این حضور آب است در دانه .
این حضور باغ است در سلول .
حضورت در من :
این حضوری ست ورای احکا م .
باغ جهان
دم به دم
از نفس ات می روید
چشمانم را ، مرا ، نبض ام را ،
در بر می گیرد .
از ورای کوه ها و مرز ها ، دیوارها ،
از سلول به سلول
آبشار طلوع ژرف را بر هستی من می ریزد :
بی نقاب ، عشق من ،
صورت تو ...