دروغگو !
همهٔ گلهای سرخ
این لباس گشاد سیاهی که تنم کرده اند
این مقنعه ی سنگینی که روی سرم انداخته اند
این قفس فولادین – با طناب دار آماده ، با گونی انباشته از قلوه سنگ سنگسار ، بیرونش
این مردان با نقاب کوکلاس کلان بر صورت ، این وحشت ،
با خود می گویم :
رازی ست که آن را پذیرفته ام
راز ی ابدی مثل مرگ .
اما
هر شب
تمام شب ها
می بینم :
عریانم ، بی روپوش ، بی مقنعه ام ،
می دوم در ساحل
باد نمناک خنک می لغزد روی بدنم
صورتم را با عشق می بوسد .
گیسوانم بازند
شاد و آزاد می رقصند در دست باد ، در آفتاب
می بینم :
چه قدر زیباست جهان ، آزادی .
ـ آیا پذیرفته ام ؟...