وداع با آینه

کلاغ پَر

- خداحافظ ! به آینه گفتم به آینه ی دیروز و روزهای گذشته به آن شکست . صدای باران است صدای قطره های پیاپی که از شکاف زمین رود می سازند . و رود غبار و قایق را به موج می بخشد به موج آینده . - خداحافظ! به آینه گفتم و دست تکان دادم برای آن همه من ریز ریز پشتِ آن شیشه و راه افتادم . درون قاب روی آن دیوار غریبه های عبوس شکسته جا ماندند و قاب قاب تیز مقعر که کفش هایم در آن نمی گنجید آنجا ماند روی آن دیوار . صدای باران است صدای قطره های پیاپی که روی رد قدم های گنگ پشت سرم فرود می آیند . میان کوچه ی آبی میان روشنی سنگفرش بارانی من بلند کشیده که دست هایش به شکل شاخه ی افراست می آید . جوانه ی افرا به چهره ی " من " شکل می بخشد جوانه ی افرا خطوط سالم من های باستانی را به هم می آمیزد جوانه ی افرا خطوط منجنی زیر پلک هایم را ادامه خواهد داد . - خدا خدا حافظ ! به آینه گفتم و گریه نکردم . صدای باران است ...
شعر تصادفی