وداع با آینه
کلاغ پَر
- خداحافظ !
به آینه گفتم
به آینه ی دیروز
و روزهای گذشته
به آن شکست .
صدای باران است
صدای قطره های پیاپی
که از شکاف زمین
رود می سازند .
و رود
غبار و قایق را
به موج می بخشد
به موج آینده .
- خداحافظ!
به آینه گفتم
و دست تکان دادم
برای آن همه من
ریز
ریز
پشتِ آن شیشه
و راه افتادم .
درون قاب
روی آن دیوار
غریبه های عبوس شکسته
جا ماندند
و قاب
قاب تیز مقعر
که کفش هایم
در آن نمی گنجید
آنجا ماند
روی آن دیوار .
صدای باران است
صدای قطره های پیاپی
که روی رد قدم های گنگ
پشت سرم
فرود می آیند .
میان کوچه ی آبی
میان روشنی سنگفرش بارانی
من بلند
کشیده
که دست هایش
به شکل شاخه ی افراست
می آید .
جوانه ی افرا
به چهره ی " من "
شکل می بخشد
جوانه ی افرا
خطوط سالم من های باستانی را
به هم می آمیزد
جوانه ی افرا
خطوط منجنی زیر پلک هایم را
ادامه خواهد داد .
- خدا
خدا حافظ !
به آینه گفتم
و گریه نکردم .
صدای باران است ...