دیشب
کلاغ پَر
مه بود مه :
ابهام بی پایان پیش چشمها
ابهام :
سنکین
بی جسم
سیال .
خاکستری ها
موج تمام رنگ های زنده را بلعیده بودند
عابر درختی بود محو ، در تیره ی راه .
در خانه اما
دیگ غذا روی بخاری
آرام می جوشید
و شمعدانی غنچه های قرمزش را باز می کرد .
مه بود
زیر مه
درختی
با ریشه ها یش
پیش می آمد
تا رنگ ها روشن گرم ...