بهای دانش
مانی
نمی دانستم دیدار آخرما ن خواهد بود
نمی دانستم
پس از آن می بایست
جای خالی تو را حمل کنم
تا ابد در چشم ام .
نمی دانستم
دیگر تو را تنها در خواب تنها در خواب شاید ببینم
یا شاید نه ؟
نمی دانستم قفس سینه ی من پر خواهد شد
از فریاد .
نمی دانستم خون می گرید قلب من .
نمی دانستم نمی دانستم تیر های غیبی در کارند .
اکنون می دانم !
اکنون می دانم
و به تو می گویم :
عشق گمشده ام !
تا ابد عشق من ...