طلایی
مانی
خراشیده شدی با سنگ محک
افتادی: در آتش
دور می شد از تو ذرات کدر
زیر ضربات چکش، اکنون، می رقصی.
اکنون به زمین می افتی ، گاه به گاهی باز هم،
زود- اما- برت می دارند.
آویزه ی هر گوش شدی.
آویزه ی هر گردن گرم.
تاج سر ، تاج سرها شده ای.
می درخشی، چه زیبا ! چه قدر !...